«رابرت گرین» در «قوانین طبیعت انسان» استدلال میکند که ’علیرغم باور نوین ما به خِردورز بودن، بخش اعظم تصمیمهایمان بر پایهی احساسهای لحظهای است و این، ما را به موجودهایی نسبتاً غیرمنطقی تبدیل میکند.‘ او با اشاره به «پِریکْلِس»، مشخص میکند که ’خِرد واقعی در صبر و صعود زمان واکنش پیش از تصمیمگیری نهفته است؛ تا در گرمای هیجانها، دست به گزینشهای نادرست نزنیم.‘
کتاب، ما را با انواع سوگیریهای شناختی آشنا میکند: «سوگیری تأییدی» (تمایل به جستجوی اطّلاعاتی که پیشداوریهای ما را تأیید کند)، «سوگیری اعتقادی» (این باور که هرچه احساسهایمان قویتر باشند، مسئله باید درستتر باشد)، «سوگیری ظاهری» (فریبندگی ظاهری را نشانهی شخصیّت خوب دانستن) و «سوگیری گروهی» (پذیرش بیچونوچرای دیدگاه گروه خودی). «گرین» معتقدست برای عبور ازین دامها، باید شکّاک، واکاونده و کنجکاو نسبت به دیدگاههای مخالف بود و میان تفکّر و احساسْ تعادل برقرار کرد!
به عقیدهی «گرین»، ’ما بطور طبیعی دچار «خودشیفتگی»، «کوتهبینی»، «رفتارهای وسواسی» و «پرخاشگری» هستیم؛ امّا با پذیرش و درک این جنبهها میتوانیم آنها را مهار و حتّی به نفع خود به کار بگیریم.‘ علاوه بر این، او بر «قدرت ناخودآگاه» و «سایهی تاریک» وجود انسان تأکید دارد؛ این بخش پنهان که شامل ناامنیها و مِیلهای خودخواهانهست و باید با آن روبرو شد و آن را بعنوان منبعی برای خلّاقیّتْ مهار کرد!
کتاب، مشتمل بر هجده قانون است که هرکدام به یک جنبهی بنیادین از طبیعت انسان میپردازد. در ادامه، این اصول و فروع شرح داده میشوند:
ما خود را موجودهایی خِردورز میدانیم؛ امّا احساسها هستند که تصمیمهای ما را هدایت میکنند. برای غلبه بر این، زمان واکنش خود را باید بیفزاییم و با دیدی منتقدانه به سوگیریهایمان بنگریم! مثال: «پِریکْلِس» که پیش از تصمیمگیری برای جنگ، به خانه میرفت و تمام جوانب را با خونسردی میسنجید.
همهی ما درجاتی از خودشیفتگی داریم که ما را از درک دیگران بازمیدارد. با پرورش همدلی عمیق، میتوانیم ازین حباب خارج شویم و به انگیزههای واقعی افرادْ پِی ببریم.
همهی ما در جامعه نقابهایی بر چهره میزنیم. باید یاد بگیریم رفتارهای غیرکلامی، نشانههای ناخودآگاه و تناقضهای رفتاری را تشخیص دهیم تا به شخصیّت حقیقی افراد پی ببَریم!
انسانها مطابق الگوهای شخصیّتی خود، رفتارهای تکراری و وسواسی از خود نشان میدهند. شناخت این الگوها (نظیر شخصیّتهای سمّی یا سلطهگر) به ما کمک میکند تا پیشبینیکنیم در موقعیّتهای مختلف چه واکنشی نشان خواهند داد.
انسان، ارزش هرچه بسادگی به دست آورَد را بسرعت از دست میدهد و به دنبال تازهای میرود. اگر میخواهید مورد توجّه باشید، خود را کمیاب و دستنیافتنی نشان دهید تا ارزشتان در چشم دیگران تشدید شود!
انسانها بطور طبیعی به امور کوتاهمدّت و فوریْ اهمّیّت میدهند و از پیامدهای بلندمدّتْ غافل میشوند (مانند توجّه شدیدتر به تروریسم نسبت به گرمایش جهانی). با تفکّر راهبردی، این نقص تمفصلی را باید جبران کنیم!
برای نفوذ در دیگران، بهترین راه تأییدْ تصویری است که آنان از خود در ذهن دارند. با گوش دادن عمیق و هماهنگ شدن با حالوهوای ایشان، میتوان مقاومتشان را تضعیف کرد و آنان را متقاعد کرد.
نگرش ما نسبت به زندگی، سرنوشت ما را تا حدّ شدیدیْ رقم میزند. افرادی همچون «آنتون چخوف»، نویسندهی روس، با تغییر نگاه منفی خود به جهان، توانستند بر شرایط سخت کودکیْ غلبه کنند.
زیر لایهی ظاهری مؤدّب و خوشبرخورد همه، سایهای تاریک از ناامنیها و مِیلهای سرکوبشده وجود دارد. مثال: «ریچارْد نیکْسون»، رئیسجمهور «آمریکا»، که پس از «رسوایی واتِرگِیت»، چهرهی پنهانش فاش شد. این جنبه را باید بپذیریم و انرژی خلّاقانهی آن را به کار گیریم!
حسادت، احساسی ویرانگر است که اغلب پنهان میماند. «مِری شِلی»، نویسندهی «فِرانْکنشْتاین»، توسّط دوست نزدیکش که به او حسادت میورزید، خیانت دید. حسادت را باید با دور کردن توجّه از خود و یافتن ارزش از درون، خنثی کنیم!
حتّی یک موفّقیّت کوچک میتواند توهّم برتری را در ما ایجاد کند و ما را از واقعیّت دور سازد. «مایکِل آیزْنِر»، مدیرعامل سابق «دیزْنی»، بخاطر خودبزرگبینی ناشی از موفّقیّتهای قبلی، از کار برکنار شد. موفّقیّت را باید به کار و دستاوردهای واقعی گره زد، نه به شخصیّت!
همهی ما دارای قابلیتهای زنانه و مردانه هستیم؛ امّا جامعه ما را به سرکوب یکی ازین دو سمت میکِشاند. «کاتْرینا اِسفورْزا»، بانوی نجیبزادهی ایتالیایی، با استفاده از خصوصیتهای مردانهاش در عصر خود به قدرت رسید. اتّصال دوباره به این جنبهی سرکوبشده، قدرت خلّاقیّت را آزاد میکند.
موفّقترین انسانها کسانیاند که در زندگی، حسّی از هدف و رسالت دارند. «مارتین لوتِر کینْگ»، با تکیه بر رسالت خود برای حقوق مدنی، بر شکستهای فراوانْ غلبه کرد. ندای درونی خود را باید بیابیم و تصمیمها را بر پایه آن هدایت کنیم!
ما در جمع، رفتار و گفتار دیگران را ناخودآگاه تقلید میکنیم و شخصیّتی متفاوت از خود بروز میدهیم. این نیروی اجتماعیِ قدرتمند، اگر مهار نشود، ما را به بیراهه میکِشاند، همچنانکه حبابهای مالی ناشی از همین همرنگی جمعیْ شکل میگیرند.
احساسهای مردم نسبت به رهبران، همواره دوگانه و متضاد است (همانند احساسشان به والدین). این ناپایداری را یک رهبر واقعی باید با هدفی والا مدیریّت کند و صِرفاً به جایگاه قدرت تکیه نکند!
بسیاری از رفتارهای بظاهر دوستانه، ریشه در رقابت و پرخاشگری پنهان دارند. باید هوشیار بود و نشانههای خصومتِ پنهان را در زیر لایهی ظاهریِ افرادْ تشخیص داد!
هر نسلی، ارزشها و چشمانداز خاصّ خود را دارد که در واکنش به نسل قبلْ شکل میگیرد و معمولاً چرخهای از انقلاب، ثبات، فردگرایی و بحران را میپیماید. فهمیدن این چرخه، به ما کمک میکند تا فرصتهای تاریخی را بهتر تشخیص دهیم.
آگاهی از مرگ، میتواند منبع اضطراب باشد یا انگیزهای پُرمعنا برای زیستن. تأمّل بر این حقیقت مشترک، ما را به همدلی و اخلاقیتر زیستنْ سوق میدهد.
***
برچسب:
نویسنده: hesabgard